81.پیاده روی با مامان
امروز با هم رفتیم کالسکه نوردی! این بار کالسکه رو آوردم گفتم حوصله مون سر میره بریم فامنین گردی:) البته حسی که من تو این گردش دارم دقیقا حسیه که یه خارجی تو تهران گردی داره! نه از اون نظر باکلاسی و این حرفا:)) از این نظر که همه یه جوری نگاه میکنن آدمو انگار از فصا اومده! جالبه من هیچوقت ظاهر کسی برام جالب به نظر نیومده ولی خداییش خانوما اینجا خیلی بامزه ن ... پشت فرمون با چادر رو میگیرن! جالبه برام و اصولا اونا هم همینقدر من براشون جالب و عجیبم:دی من حتی این حس رو وقتی تو قم راه میرم هم نداشتم! اون روز که آمیتیس بغلم بود و پیاده روی میکردم اصولا اگه تو تهران بود لااقل یه نفر قربون صدقه ای چیزی میگفت به آمیتیس یا اصلا هیچی هم نمیگفت یه لبخندی میزد ... خوب آدم بچه ی کوچیک میبینه عکس العملش همینه دیگه! اینجا از اول تا ته خیابون 4-5 نفر فقط بهم گفتن مانتوت رفته بالا!!! همین!!!!!!!!! خوب اونم طبیعیه بابا یه ساک گنده رو دوشمه ... بچه بغلمه ! خوب به جهنم که مانتوم رفته بالا! اصلا واقعا تو اون لحظات خانومه باید دیده بشه یا بچه ش؟ در اصل که کلا نباید کسی به کسی کاری داشته باشه ولی اگه بخوایم فضولی :دی رو بیاریم تو کار معمولا بچه به چشم میاد نه مامانش:)
خلاصه نتیجه ی گردش یه سری دایناسور پلاستیکی برای آمیتیس بود:)



81.پیاده روی با مامان
